تبلیغات ساده گفتم ؛ دوستت دارم...
چشمانم کم سو شده اند
از گریه های زیاد
هر روز تصویری جدید از تو می سپارم به یاد
واضح تر از دیروزها
آنقدر در ذهنم واضحی که می شود لمست کرد
تو را دید و یکسره نوشید
همراه نباتات قَد عَلم کرد و رقصید
مست شد و مدهوش...
تو بکری
آنقدر که ذهنم تو را ناشناخته می پندارد
اما سال هاست در قلبم مشهوری
تو طبیعت تن منی،
گرمی،
مثل حسّ غریزی من
سرازیر شو در من،مثل آبشار موهایم
باز گریه میکنم
بیا
این گریه ها کورم می کنند،بیا...
کسی با من نمی خواند شعور لحظه هایم را
مرا با نورهای ماه پیدا کن
دلم تنگ است،باور کن
برای دل یکی کافیست
تو که باشی دلم رنگ طلوع مهر می گیرد
چرا خالق شوم خلق تو را؟
تو خود خالق ترین عشقی
ولی حالا دلم تنگ است ، باور کن
سراغ از من نمی گیری
کنار من نمی آیی
تمام روز در خوابم ، تمام شب در رویا
جهانم را میان مرگ ماهی ها بنا کردم
جهانی زیر دریا و جهانی سخت بی همتا
تمام شب کنار ماه می رفتم،برایت گریه می کردم
که شاید باز برگردی...
زمانی چند تنهایم
تمامش یک توّهم بود،تمام عشق های پوچ!
خودم را مدتی سرگرم می کردم،همین و بس
تو از یادم گذر کردی و می دانم چرا رفتی
تو رفتی تا دوباره باز برخیزم
ولی حالا دلم تنگ است!
باور کن.

تو فقط عاشق طوقی بودی
و فرا می خواندی طوقی زیبا را
پشت این پنجره،هر روز،هر روز
پنجره ،آه آری ،دختر کوچک چوبی!
و مرا هیچ نمی دیدی تو
همدمم دیوار بود
من نداشتم دختر کوچک چوبی در خود!
تو ندیدی که کلاغ پیر را دار زدم
تا صدای قار قارش ندهد آزارت!
گاه با خود گویم؛
که چه کم داشتم از طوقی تو
که مرا هیچ نمیدیدی تو؟!
وه چه شادم دلبرم
دیشبم باز به خوابم آمدی
پا به رویایم نهادی
چشم بستم،
با صدای کودکانه میشمردم
میشمردم روزهایی که نبودی تو کنارم
آه ، روزها یا سال ها ؟!
خنده دار است نه؟
تو سال ها دوری ز من
باز در خواب آمدی و باز دیوانه شدم
واله و شیدا شدم
شیدای تو...
تو که دوری و من نزدیک رویاهای تو
تو که سردی و من داغ از تب تو
تو که میخندی و من
باز عاشق میشم از نو
آه ، نگذر عشق من
نگذر ز من ...
هیچ میدانی چه بر من میگذشت
روزها و ماه ها و سال های عاشقی ؟
هیچ میفهمی تمنای مرا؟
من میان دست هایت دلخوشم
دل خوش از حسی که می نازم به آن
قلب من از بچگی بود عاشق ات
بود عاشق ات ،
عاشق تر از پیشم بکن
عاشق تر از لیلی بکن
عشق دردی دلنشین است دلبرم
وه چه شادم...
باز میخوابم،
باز میخندم به رویای قشنگم
باز پا بگذار و باز عاشقترم کن دلبرم...
نفس بکش
در این هوای تنگ
میان مردمی به جنس سنگ
شیشه نباش,می شکنی...
دوباره برخیز,
بخوان
ترانه را تمام کن
تمام نغمه های من
قشنگ و دلربا ولی...
دلم گرفته از خوشی,
تو باز ناخوشم بکن!
سلام امام مهربان
حتم دارم که امروز نخواهی آمد
چون که مردم همه در حال خودند
من چه ساکت به دعا مشغولم
خوب می دانم که چقدر مدیونم
نگاه میکنم به تو
به تو که جاودانه ای
به تو که رودخانه ای
نگاه میکنم به خاک
همان که تشنه ی تو است
همان که سبز می کند
اگر که سیر کنی اش
نگاه میکنم به خود
خود از همیشه پیرتر
خود از همیشه خسته تر...
روسری درباد می رقصید
می دویدم سمت یک روئای گنگ
خسته از کابوس هر شب
چشم خود را بستم,به تمام رنگ ها
لب خود را بستم
دیگر از قاصدک مرگ نمی ترسیدم
مردم شهر حقیقت همگی مدفون اند
من به دنبال حقیقت به یقین خواهم مُرد
همگی می میریم!
صادقانه چه کسی زیست؟!
مطمئن باش که دریا همه اش یک کلمه است
نه مکانیست پر از زیبایی،
که در آن با قطراتش خورشید
تب خود را شب ها میکاهد
و نه جایی ست قشنگ!
تو بگو
راست بگو
از چه کسی یاد گرفتی که غزل بسرایی؟
خنده دار است نگو از دریا
خوب میدانم که نبوغ دریا
قدّ یک دوره ی یخبندان است.