به شما سلام میکنم امام مهربان من...
حتم دارم که امروز نخواهی آمد...
چون که مردم همه در حال خودند...
من چه ساکت به دعا مشغولم
خوب می دانم که چقدر مدیونم
سلام میدهم به تو
نگاه میکنم به تو...
به تو که جاودانه ای
به تو که رودخانه ای
نگاه میکنم به خاک
خاک همیشه سرفراز...
روسری درباد میرقصید
میدوم سمت خیالی موهوم
دست باد
تن من را در بغل میفشرد...
خسته ام
چشم ولب را بسته ام
کاش بودی همسرم...
باد را باور مکن!
سمت دریا میروم...
ساده گفتم
دوستت دارم
اما تو سادگی را نمی خواستی
ومن
سراسر واژه های ساده ام
ساده ی ساده دلم را
فقط برای تو میخندانم...
از نزد من نرو...
مستانه ی زمان!
التماست میکنم
وقتی نگاهت میکنم
قلب خود را بی مهابا عاشق تو میکنم...
دقایق را شمردم
کار تا ساعت وساعت ها رفت...
لیکن یاد تو از ذهن نرفت!!!
------------------------------------
این شعرو دیشب گفتم!
مثل بقیه قشنگ نیست!میدونم!!کم کم داره چشمه شعرم خشک میشه.
همیشه اینطوریه .یه مدت مثل آتشفشان منفجر میشه یه وقتایی هم مثل الان خشک خشک میشه...
دیگه این نهایت فکر وذوق وسلیقه ام بود!!!
اگه کسی تونست ادامه شو بگه یا ویرایشش کنه به من بگه...
خوشحال میشم.
نامه هایم تمبر از راه درازی دارند..
خبری بر من عاشق دارند...
به چه نازم؟؟؟
قلب عاشق همه دارند...
سال ها پشت در پنجره ها
بلبلان دست تولای تورا می خواهند...
حنجره ساکت و خاموش
فقط
نام تو را میخواند...
چون به دیدار تو معشوق امیدی دارد...
شب هوای تو مرا جان تازه میدهد...
تو همانی که مرا تا نا کجاها میبرد
مهربان ای مهربان قلب من
چشم من بوی حضورت میدهد
قصه ام را با تو گفتم بارها وبارها...
قصه اما بوی عاشق میدهد
در حضور تو مرا حرفی نیست
وادی آوا مرا تا صدایت میبرد...
تورا برسکوت می آفرینم
بر آیینه های سرخ غروب می آفرینم
برای خلق آثار نو
تو راتا همیشه می آفرینم