تبلیغات
شاپرک ها با خدایند
شاپرک ها با خدایند



عکس

 

 

 

 

 

 

 

 





طبقه بندی: عمومی، 
یکشنبه 24 خرداد 1388 توسط شاپرک | نظرات ()
ولادت مبارک حضرت فاطمه

بسم الله الرحمن الرحیم

باسرور فراوان ولادت سرور بانوان عالم،زیباترین آفریده ای که خدا

میتوانست بیافریند،مهربان ترین و کریمترین وبخشنده ترین بانویی که

دامانش برسر همه ما گسترده شده رابه تمامی مسلمانان،بخصوص

شیعیان وبیش تر ازهمه به سادات که خودمن هم یکی از آنان

هستم تبریک میگویم.

با امید به آنکه فردای قیامت شفاعتی هم حاصل حقیر گردد...

به باد صبا میسپرم که تبریک مرا به این مناسبت خجسته به منجی ستم دیدگان،سبب منت خدابر بندگان،فرزند بانو فاطمه{س}حضرت مهدی{عج}{اللهم صلی علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم}برساند.





طبقه بندی: دست نوشته های شاپرک،  امام خوبم ،  عمومی، 
شنبه 23 خرداد 1388 توسط شاپرک | نظرات ()
جمعه ای باشعر تو

دلم گرفته و هر سوی خانه‌ام ابریست

      

   

جاده

دلم گرفته و هر سوی خانه‌ام ابریست
دلم گرفته و گریه دوای دردم نیست
حریف نی لبك و سوز دل نمی‌گردم
ولی درون دلم بذر صبر پروردم
خداست شاهد این حرف و عشق می‌داند
كه روز جمعه نگاهم به جاده می‌ماند
به آتشی كه دلم را همیشه سوزانده است
دوای درد عدالت كنار در مانده‌ست

 

دری است فاصله من و یك سبد رویا
دری است فاصله من و یوسف زهرا
دلم گرفته، دقایق هنوز در راهند
و عاشقان شقایق هنوز در راهند
دلم گرفته، كسی نیست، جاده بی‌رنگ است
دلم گرفته و این قلب ساده بی‌رنگ است
همیشه مانده‌ام اینجا، همیشه می‌مانم
عبور می‌كند آیا كسی؟ نمی‌دانم!

 

رضا سیرجانی 





طبقه بندی: امام خوبم ،  عمومی، 
یکشنبه 13 اردیبهشت 1388 توسط شاپرک | نظرات ()
تبریكانه

سلام

سال نومبارك باشه

ایام به كامتان

انشالله همتون پول داشته باشین عیدی بدین...





طبقه بندی: دست نوشته های شاپرک، 
سه شنبه 4 فروردین 1388 توسط شاپرک | نظرات ()
اپیزودهای دیروز

دیروز غروب خورشیدو دیدم...

اپیزود اول

تو یک وسیله ی نقلیه بودم به نام اتوبوس...راننده ترانه گذاشته بود...اونم بندری؟؟؟؟

دستمو گذاشته بودم زیرچونه مو فقط نگاه می کردم...داشتم فکر میکردم چقدر تضاد دارن این دوتا...ترانه ی بندری و غروب بزرگ خورشید.

خنده دار بود.

ترانه ی عتیقه که توگوشام جیغ می زد:          دختر بندری                      تو چقدر نازی      

گفتم به راننده بگم کارتون بزاره از دست این ترانه خلاص شم.آخه یه بار نمیذاش که.دور پنجم بود که این اندی بیچاره مثلا هنرمندی میکرد.

اپیزود دوم:

حالا کارتون گذاشته ...خدای من الان دق می کنم.تام وجری گذاشته وتوی جاده یباریک خودشم محو تماشا شده...از جلو هم کامیون گنده داره میاد...هیچ دیگه...شهادتین مو خوندم...تیکه آخرش موند که اتوبوس یه مارپیچی رفت وروده هامون ریخت تو اتوبوس.

اپیزود سوم:

اینم از هالیوود.با اون کارتونش نزدیک بود جونمونو بگیره.اونوقت به جای غروب خورشید باید غروب زندگیمو می دیدم.

اپیزود چهارم:

شبش رفتیم جشن تولد،

اپیزود آخر:

تو تخت خواب میرمو میگم :عجب روزی بود امروز...





طبقه بندی: دست نوشته های شاپرک، 
شنبه 17 اسفند 1387 توسط شاپرک | نظرات ()
همیشه سبز

سلام سیب سرخ عشق           

سلامی از جنس عاشقانه ها...

به همه چشایی که این چن خطّو میخونن.امیدوارم ازون دسته آدمایی نباشین که هرچیزی رو با بی خیالی نگاه میکنن وبعد یه شونه ای بالا می ندازن یا لب وکج می کنن و میگن:به ما چه؟!!!!اینا موندن ،موندن توی زندگی...آدمای بی خیالی که به دنبال حقیقت زندگی نیستن فقط دنبال سیرکردن شکماشون هستن.بعضیااون قدر بدبختن که حد نداره ولی همیشه به روت می خندن...

این زندگی رو بخونین حتما تحت تاثیر قرار میگیرین:

چن روز پیش رفته بودم خونه دایی ام.حرف پیش اومدواینا که زن دایی ام حرف از خونه همسایشون پیش کشید،میگفت چن روز پیش که خواستن خونه شونو بفروشن زن همسایه کلی گریه والتماسش کرده که خونه رو نفروشه اونم علتشو پرسید،اونم گفت که خونتون قبلا خونه مابود.زندگی خوبی داشتیم،چن روزی نمی شدکه تو این خونه می نشتیم زنگ زدن وگفتن که بابات فوت کرده...توی این یه هفته ای که مصیبت مرگ پدرم افسرده ام کرده بود برگشتیم خونمون دیدیم دزد اومده تمام وسایلی رو که هنوزاقساطشونو نداده بودیم ودزد زده از پرده های گرون قیمت تا کوچکترین وسایل همه وهمه روبرده!!!مونده بودم چه کنم که چن روز بعدش شرکت شوهرم ورشکست شد وشوهرم بیکارشد!غم مرگ پدرم یه طرف خونه کچل وغارت زده ام یه طرف درد بیکاری شوهرم رو دلم سنگینی می کردن. مجبورشدم از برادرام قرض کنم واقساط وسایلمو بدم...چن روز بعدش سروکله یبرادرام پیداشدوگفتن که ما پولامونو می خوایم!هرچی گفتم با کدوم پول بهتون بدم ندارم از کجا بیارم فلان واینا اصلا قبول نکردن!خلاصه بهشون گفتم بزارین بشینیم تو خونه پدری من و شوهر وبچه هام اونوقت این خونه رو میفروشم وپولتونو بتون می دم!گفتن باشه.روز بعد اومدن گفتن زنامون راضی نیستن تو خونتو بفروش یه جارو اجاره کن پولای مارو بده!من  بیچاره هم گفتم باشه دیگه چاره ای واسم نمونده بود.خونه روکه فروختیم خو نه ها اونقدر گرون شدن که دیگه نتونستیم یه جای قابلو اجاره کنیم رفتیم اطراف شهرو اجاره کردیم.بدهی برادرامو دادم،چن تا خرت وپرت واسه خونه خریدیموبا بقیه یه ماشین خریدیم تا شوهرم بیکار نشینه..چن ماه گذشت تو شهرمون یه عده آدم اومدن باعنوان سادات!می گفتن پولاتونو چن برابر میکنیم!شوهرم گفت خدا اینارو فرستاده تا پول رفته یمنو بهم برگردونن!!ماشینو 5ملیونو500هزار تمون فروخت.40تاشوبشون دادوچن روز نگذشته اون نامردا زدن وفرار کردن.ما موندیم یه عالمه پشیمونی!!!!!مونده بود15تا که زندگیمونو باشون بگذرونیم که یکی از فامیلامون از آمریکا اومد ماهم رفته بودیم دیدنش.گفت اونجا اونقدر طلای سفیدش ارزونه که می تونی چن برابرشواینجا بفروشی.منم بهش اعتمادکردمو15تاروبهش دادم وگفتم واسم هرچن تا تونستی بیار.دوسال گذشت .آقازاده اومد.یه شب خیلی زود اومد دم در خونه ویه جعبه ای بم دادو زود رفت.به یکی از همسایه ها(رن دایی ام)که نشونش دادم گفت ولله خبر ندارم چقدر می ارزه!!!(اینجا شو زن دایی ام میگه چه گردنبندی اورد اینقدر کوچیک به نازکیه یه  تیغ بود!دورادورشم نگین بود)خلاصه فرداش خوشحال وخرم رفتم طلافروشی قیمت کردم بم گفت 250هزار تومن می ارزه!دنیا روی سرم خراب شد!با چه رویی می رفتم خونه؟اون فامیل نامردمون هم فرداش رفته بود آمریکا...

زندگی تلخی بود،امیدوارم درسی ازین زندگی زجرکشیده بگیرین!!





طبقه بندی: عمومی، 
یکشنبه 11 اسفند 1387 توسط شاپرک | نظرات ()
ما افتخار پاییزیم...

و در سراشیبی خیال هنوز هم به تو می رسم.

این الهه های ناز که فراوان فراوان به دور من می خوانند؛

ای الهه ناز                             با دل من بساز...

به یغما می روم با یادت

شیرین می شود خاطرات با تو بودن ها...

گریه نیست،بغض نیست،،،

من شادم،

تمام چشم بستن هایم به تصویر تو ختم می شوند

وتو دوری ودور...

خیالت با من سخن میگوید؛

واما تو محو محو هستی...

همین زیباست

این حس به ارزانی به دست نیامد

زیباست وقشنگ

من می پرستمش...

انتهای من ابتدای تو بود

اکنون ولی در رکود می غلطم

نه ابتدایی نه انتهایی...

                                                       -----------------------------

پاییز ...

یادت می آید چه گذشت برما ؟

پاییز عاشقان بود ومن وتو...

از عشق چیزی فراتر بودیم

می شنوی؟

کلاغ ها ی بی وفا هلهله ی جدایی سر داده اند

با چه کسی میخوانند؟

من وتو؟

نه...

من وتو ،

پرواز آسمان درپیش داریم

در آغوش هم،چشم در چشم هم...

من وتو،

 افتخار پاییزیم

دوستان ستارگان

رقیب شیرین وفرهاد اسطوره ای

                                                             -------------------------

سالها پیرشدند ومن هم پابه پای آنان

وتو رفتی ،کلاغک های مرگ تورا از من گرفتند...

ولی،هنوز هم

ما افتخار پاییزیم...

 





طبقه بندی: دست نوشته های شاپرک، 
برچسب ها: از روی خوشی،
دوشنبه 5 اسفند 1387 توسط شاپرک | نظرات ()
تو که میخوانی آرام غم چشمان من را...

 

تو که می خوانی آرام غم چشمان من را...

 

دیرگاهی است که چشمان مرا میخوانی

دیرگاهی است که هرصبح مرا می بینی...

وهر آن صبح که لبخندبه لب

گوشه ای ازدنیا

به تماشای دلم مشغولی...

دلت آرام به دنبال دلم می آید

لحظه ها ازدل او میدانند

که تمنای که رامیخواهد...

شاید از لحظه دیدار

ندانستی که،

دلم افسون دوچشمانت شد.

وهمین شد که نباید می شد...

روزها از پس هم محوشدند

عشق تو شعله به دامان من بی کس زد...

ومن آن دختر سرگشته ی مغرور؛

دختری عاشق مهر،تشنه ی شادی مردم گشتم...

روزهارا شیرین پنداشتم.

با تو اما هر غمی را

شادی خود دانستم...

                                                 ________________

چه کسی بود دراین قصه عشق؟

تو که هرصبح مرا می دیدی؟؟؟

من که هر صبح تورا می دیدم؟؟؟

یا همان خنده ی کهنه

که چه ساده برلبان من وتو نقش عمیقی می زد؟؟؟

                                                  ________________

تو کجایی 

 که ببینی دوری چشم تو اکنون مرا می زارد...

تو که رفتی دل من باچه غمی می خواند

به چه کویی رفتی؟

که از آن خنده ی مستانه ی هر روز

یافت نشد هیچ خبری...

این توبودی یا زمانه که مرا  بشکستی؟

عاشقم کردی وآسان

از آن گوشه ی دنیاپاک شدی...

                                           _________________

دیرگاهی است که باخود هر روز

جمله ای را زیر لب می گویم:

در دلم می مانی،خاطرم می مانی؛

                   خنده ی رؤیایی...





طبقه بندی: دست نوشته های شاپرک، 
شنبه 19 بهمن 1387 توسط شاپرک | نظرات ()
جمعه های خیلی مشکی ام...

به شما سلام میکنم امام مهربان من...

حتم دارم که امروز نخواهی آمد...

چون که مردم همه در حال خودند...

من چه ساکت به دعا مشغولم

خوب می دانم که چقدر مدیونم

 

 





جمعه 10 آبان 1387 توسط شاپرک | نظرات ()
باران سلام...

                               سلام میدهم به تو

         نگاه میکنم به تو...

به تو که جاودانه ای

                                         به تو که رودخانه ای

                        نگاه میکنم به خاک

                     خاک همیشه سرفراز...

                                             





طبقه بندی: دست نوشته های شاپرک، 
پنجشنبه 9 آبان 1387 توسط شاپرک | نظرات ()
(تعداد کل صفحات:4)      1   2   3   4  



پست الکترونیک
تماس با مدیر
RSS
ATOM
عمومی (15)
دست نوشته های شاپرک (14)
امام خوبم (4)
شاپرک
مرتد
مرگ رنگ عاشقانه های من ...
دانلود کلیپ های تلویزیون
همه پیوندها
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
عکس
ولادت مبارک حضرت فاطمه
جمعه ای باشعر تو
تبریكانه
اپیزودهای دیروز
همیشه سبز
ما افتخار پاییزیم...
تو که میخوانی آرام غم چشمان من را...
جمعه های خیلی مشکی ام...
باران سلام...
نبوغ دریا
شعر هایم از سر دلتنگی برای او زاییده می شدند...
با من بمان مستانه ی زمان...
باز هم سکوت...
صندوق نامه...
لیست آخرین مطالب
عاشقانه_دست نوشته وعکسای دیگه و...
اخلاق خوب
منتظران مهدی(عج)
سایت جامع مهدویت
بزرگترین آرشیو اس ام اس ایران
رامیان دات کام
حضرت جرجیس(ع)
بهترین سرگرمی عکس و قالب ها
جوکستان
کمی اکسیژن
والپی پر
عکس های خنده دار
لینک باکس
مركز دانلود وسر گرمی
برگ نیلوفر
خوشکل ها
بهترین موزیک ها نرم افزار هاوفیلم
اکترونیک ومخابرت
کلبه ابری
دانشجوی کرمانشاهی
وبلاگ تخصصی کامپیوتر
الاف های محترم
فرشته تنهایی
جوجه بلاگر
نی نی
ساز دل
دانلود بهترین نرم افزارها
ایران رایانه
عکس.فیلم.داستان.دانلود.برنامه
شب کویر
همه پیوندهای روزانه
ارسال پیوند روزانه
از روی خوشی
بازديدهاي امروز : نفر
بازديدهاي ديروز : نفر
كل بازديدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :