|
تو که می خوانی آرام غم چشمان من را...
دیرگاهی است که چشمان مرا میخوانی
دیرگاهی است که هرصبح مرا می بینی...
وهر آن صبح که لبخندبه لب
گوشه ای ازدنیا
به تماشای دلم مشغولی...
دلت آرام به دنبال دلم می آید
لحظه ها ازدل او میدانند
که تمنای که رامیخواهد...
شاید از لحظه دیدار
ندانستی که،
دلم افسون دوچشمانت شد.
وهمین شد که نباید می شد...
روزها از پس هم محوشدند
عشق تو شعله به دامان من بی کس زد...
ومن آن دختر سرگشته ی مغرور؛
دختری عاشق مهر،تشنه ی شادی مردم گشتم...
روزهارا شیرین پنداشتم.
با تو اما هر غمی را
شادی خود دانستم...
________________
چه کسی بود دراین قصه عشق؟
تو که هرصبح مرا می دیدی؟؟؟
من که هر صبح تورا می دیدم؟؟؟
یا همان خنده ی کهنه
که چه ساده برلبان من وتو نقش عمیقی می زد؟؟؟
________________
تو کجایی
که ببینی دوری چشم تو اکنون مرا می زارد...
تو که رفتی دل من باچه غمی می خواند
به چه کویی رفتی؟
که از آن خنده ی مستانه ی هر روز
یافت نشد هیچ خبری...
این توبودی یا زمانه که مرا بشکستی؟
عاشقم کردی وآسان
از آن گوشه ی دنیاپاک شدی...
_________________
دیرگاهی است که باخود هر روز
جمله ای را زیر لب می گویم:
در دلم می مانی،خاطرم می مانی؛
خنده ی رؤیایی...
طبقه بندی:
دست نوشته های شاپرک،
|