تبلیغات
یکمی شعر...یکمی دلتنگی...

واژه ها چه مشتاقند برای آمدن به شعر تو...


Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:دوشنبه 11 مرداد 1395-04:05 ق.ظ

نویسنده :شاپرک

قسمت اول

من از منطقه ی امنم بیرون نمیام.
بیرون نیومدن لزوما این نیس که تو پاتو بیرون نذاری..این که کسی پاشو داخل نذاره هم هست.
میرم زیر پتو دستامو دور سرم میگیرم.از فکر فرار میکنم.به کتاب..به گوشی..به فیلم..به کارایی که سرمو گرم کنه رو میارم.
تا چن ساعت سرگرمی ولی میدونی؟فقط یه لحظه کافیه تا بهم بریزی..فکرا یک آن میان و تو در عرض چند ثانیه ..به زمانای دور پرت میشی..
چشمامو میبندم...انگار همه چی منتظر بستن چشمام بود..خود بخود شروع میشه تصویر سازیا..
این منم..توی یه خیابون ناشناخته توی تهران دارم راه میرم..یه مانتوی گشاد ماشی رنگ تنم کردم..انگار مقنعه سرمه..رفتم داخل یه فروشگاه تعاونی..بعدها هرچی اون خیابون و خیابونای دوروبرو گشتم دیگه فروشگاهو پیدا نکردم..چن ساعت اونجا وقت گذروندم..ازین قفسه به اون قفسه..یه مسواک..یه خمیردندون..یه پودر سفید کننده دندون و یه اسپری خریدم..عصر قرار بود برم خونه تنها قوم و خویشی که تهران داشتم...حوصله خوابگاه نداشتم..پارک نزدیک بود..نشستم اونجا..دو ساعت دیگه گذشت..برگشتم خوابگاه..وسایلمو جم کردم..راه طولانی بود ولی من همیشه اتوبوس رو ترجیح میدم..از پنجره که نگاه میکنی بیرونو حوصله ت سر نمیره..
ادامه داره...



نظرات() 

تاریخ:جمعه 10 اردیبهشت 1395-11:34 ب.ظ

نویسنده :شاپرک

تو حق داری غمگین باشی...

دلم شکسته...چقد آدما میتونن بدجنس باشن و به راحتی با حرفشون دل آدمای دیگه رو بشکونن!

احساس میکنم دارم میترکم از حجم این همه درماندگی و اندوهی که دارم..
چه سال وحشتناکی داشتیم من و خونوادم...زندگی ما با یه اتفاق مسیر عجیبی به خودش گرفت...مسیر عجیب و اندوهگینی
ناراحتم..غمگینم..حوصله گریه کردن هم ندارم...
دیگه به خودم نمیگم تحمل کن، به روی خودت نیار، شاد باش و قوی!
من حق دارم غمگین باشم
من حق دارم گریه کنم!


نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 11 اسفند 1393-08:49 ب.ظ

نویسنده :شاپرک

خسته م.

یک وقتهایی هم هست که یاد خودم می افتم.یاد آن قدیم ها که می خندیدم,خوش
بودم,روح م اینقدر زخمی نبود,یاد آن روزها که با رفقا شیطنت میکردم,با
برادرها بازی،
یاد آن روزها که حرف می زدم...
روزهایی که شور و شوق بی نهایتم دوست داشتنی م کرده بود,آنقدر میخندیدم و
میخنداندم و حرف می زدم که وقتی نبودم همه گرفته و ناراحت بودند.
روزهای طلایی و پر امید
روزهایی که رویاهای بزرگ کله ام را منفجر میکردند.
حالا ولی چند سال است که پسآبی کدر و بی حرکتم...
مثل تکه سنگی, خنثی و ساکتم.
فلج شده ام.
نمی توانم راه بروم تا کارهای بزرگ کنم.هیچکس دیگر روی یک آدم فلج حساب
باز نمی کند...
جای روزهای طلایی را روزهایی سیاه گرفته است.میخوابم و بیدار میشوم و
میبینم روزم سیاهتر از دیروز است.چند بار زره پوشیدم و به جنگش رفتم تا
خودِ اسیرم را نجات دهم و هر بار زخمی تر برگشته ام.
من خسته ام از انتظار برگشتن خودم،دلم برایش تنگ شده،دلم برای خودم تنگ
شده,برای خودِ خودِ لعنتی م
برای حرف زدن هایم,برای خنده های از تهِ دلم،برای برق توی چشمهایم...
تا بهار نشده دعا کنید برگردد
دعا کنید بیاید پیشم,بهار پیش خودم باشم...
باور کنید خسته ام.

نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 3 مرداد 1392-01:43 ب.ظ

نویسنده :شاپرک

آره...تو هم میتونی آره

منم فکر کردم واسه تغییر دیگه پیر شدم.فکر میکردم واسه تغییر روحی که 21 سال به بدی عادت کرده دیره دیگه...
ولی خیلی وقتا
چیزای کوچیک
چیزای خیلی ساده...تو رو به زندگی امیدوار میکنه این چیزای کوچیک میتونه هدیه گرفتن یا سراغ گرفتن از یه دوست قدیمی یا خوندن یه کتاب یا حتی خوردن یه استکان چای باشه
فقط بخشش بزرگ و عزیزت میکنه
من دشمن قسم خورده ای داشتم که با خودم میگفتم هیچ وقت نمیتونم ببخشمش ولی الان بخشیدمش چون با اینکه بهش گفته بودم فراموشت کردم ولی هر روز با فکر انتقام اون،کینه اش بزرگتر میشد و روحمو میخورد حالا چند روزه بخشیدمش تا خودم آروم بگیرم...
با شمام...
هزار دوست از یه دشمن بهتره
دل به دست بیارین دنیا کوتاهه.

نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 6 فروردین 1391-01:40 ب.ظ

نویسنده :شاپرک

ساده

ساده گفتم ؛ دوستت دارم...
اما تو سادگی را نمی خواستی!
و من سراسر لبریز از واژه های ساده ام....



نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 3 فروردین 1391-09:01 ب.ظ

نویسنده :شاپرک

همیشه به تو فکر میکنم،حتّی وقتی که خودخواه می شوم!

چشمانم کم سو شده اند
از گریه های زیاد
هر روز تصویری جدید از تو می سپارم به یاد
واضح تر از دیروزها
آنقدر در ذهنم واضحی که می شود لمست کرد
تو را دید و یکسره نوشید
همراه نباتات قَد عَلم کرد و رقصید
مست شد و مدهوش...

تو بکری
آنقدر که ذهنم تو را ناشناخته می پندارد
اما سال هاست در قلبم مشهوری
تو طبیعت تن منی،
گرمی،
مثل حسّ غریزی من
سرازیر شو در من،مثل آبشار موهایم
باز گریه میکنم
بیا
این گریه ها کورم می کنند،بیا...




نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 3 فروردین 1391-08:41 ب.ظ

نویسنده :شاپرک

دلم تنگ است...

کسی با من نمی خواند شعور لحظه هایم را
مرا با نورهای ماه پیدا کن
دلم تنگ است،باور کن
برای دل یکی کافیست
تو که باشی دلم رنگ طلوع مهر می گیرد
چرا خالق شوم خلق تو را؟
تو خود خالق ترین عشقی
ولی حالا دلم تنگ است ، باور کن

سراغ از من نمی گیری
کنار من نمی آیی
تمام روز در خوابم ، تمام شب در رویا
جهانم را میان مرگ ماهی ها بنا کردم
جهانی زیر دریا و جهانی سخت بی همتا
تمام شب کنار ماه می رفتم،برایت گریه می کردم
که شاید باز برگردی...

زمانی چند تنهایم
تمامش یک توّهم بود،تمام عشق های پوچ!
خودم را مدتی سرگرم می کردم،همین و بس
تو از یادم گذر کردی و می دانم چرا رفتی
تو رفتی تا دوباره باز برخیزم
ولی حالا دلم تنگ است!
باور کن.



نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 29 اسفند 1390-10:57 ب.ظ

نویسنده :شاپرک

باز بی تو این بهار هم سر رسید...


لا به لای گیسوان زرد دخترهای باغ
عطر عید می پیچد
ماه از غمزه ی ستارگان
خنده اش می گیرد
انعکاس نور ماه
پرنیان را
مجذوب تماشای خدا می سازد
پیچش عطر بهار
از میان برگ ها،پشت چینه ای گِلی
جشن بر پا می کند
راز قلب سرخ عاشق را،رسوا می کند
تُنگ از رقص ماهی ها به مستی می رسد
این زمستان است ، تنها و غمین
کوله بار برف بر پشتش به اغما می رود
و بهار آنجاست،روی جاده باغ
برگ های زرد را جمع می کند
در نشیب کوچه ها گُل میکند
خانه ها را رنگ تازه میدهد...





نظرات() 
نوع مطلب : شعر های در هوا 

تاریخ:یکشنبه 28 اسفند 1390-02:17 ق.ظ

نویسنده :شاپرک

طوقی پنجره

   تو فقط عاشق طوقی بودی

   و فرا می خواندی طوقی زیبا را

   پشت این پنجره،هر روز،هر روز

   پنجره ،آه آری ،دختر کوچک چوبی!

   و مرا هیچ نمی دیدی تو

   همدمم دیوار بود

   من نداشتم دختر کوچک چوبی در خود!

   تو ندیدی که کلاغ پیر را دار زدم

   تا صدای قار قارش ندهد آزارت!

    گاه با خود گویم؛

    که چه کم داشتم از طوقی تو

    که مرا هیچ نمیدیدی تو؟!



نظرات() 
نوع مطلب : شعر های در هوا 

تاریخ:چهارشنبه 11 آبان 1390-03:10 ق.ظ

نویسنده :شاپرک

میخواهم برای تو بنویسم ، باز...

  وه چه شادم دلبرم

  دیشبم باز به خوابم آمدی

  پا به رویایم نهادی

  چشم بستم،

  با صدای کودکانه میشمردم

  میشمردم روزهایی که نبودی تو کنارم

  آه ، روزها یا سال ها ؟!

  خنده دار است نه؟

  تو سال ها دوری ز من

  باز در خواب آمدی و باز دیوانه شدم

  واله و شیدا شدم

  شیدای تو...

  تو که دوری و من نزدیک رویاهای تو

  تو که سردی و من داغ از تب تو

  تو که میخندی و من

  باز عاشق میشم از نو

  آه ، نگذر عشق من

  نگذر ز من ...

  هیچ میدانی چه بر من میگذشت

  روزها و ماه ها و سال های عاشقی ؟

  هیچ میفهمی تمنای مرا؟

  من میان دست هایت دلخوشم

  دل خوش از حسی که می نازم به آن

  قلب من از بچگی بود عاشق ات

  بود عاشق ات ،

  عاشق تر از پیشم  بکن

  عاشق تر از لیلی بکن

  عشق دردی دلنشین است دلبرم

  وه چه شادم...

  باز میخوابم،

  باز میخندم به رویای قشنگم

  باز پا بگذار و باز عاشقترم کن دلبرم...

 



نظرات() 
نوع مطلب : شعر های در هوا 



  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2