از پرده ی سیاه شب مهتاب رفته است.
پیمان های عاشقان لغو چه چیزی شد؟
وقتی که لای خاطرات من یارم رفته است.
من با سیاهی شبها ناله سر میدهم
آیا برای درد من درمانی مانده است؟
سخت از تمام عالم خلقت گریخته ام
دنبال من چه کسی براه افتاده است؟
بودی که گریه های خودم را باتو سر کنم؟
وقتی که دلتنگی تمام وقتت را پر کرده است.
آواره شد برسرم عهد من وخدا
وقتی که یاد تو در دلم رخنه کرده است...
]]>حس غریب می وزد.
به کوچه های شهر ما
بوی حبیب میوزد
صنوبر شقایقی
از دل خویش میزند
برای یک نگاه تو
دلی به بحر میزند
نگاهمان کن که تویی
آیینه ی جود خدا
به لطف ورحم تو خوشم
تو ای امام من رضا{ع}
وقتی مشهد بودیم،برای اولین بار حس کردم امام رضا هنوز زنده است...
وقتی زن روستایی با لهجه ی شیرینش به دخترش گفت:اینجا همه برای شفا گرفتن میان..
من بغضم گرفت.این شعرو تقدیم میکنم به همه کسایی که حاجت دارن.برین از امام رضا بگیرین.واقعابدون هیچ چشمداشتی بهتون میده...
]]>

| دلم گرفته و هر سوی خانهام ابریست |
| دلم گرفته و گریه دوای دردم نیست |
| حریف نی لبك و سوز دل نمیگردم |
| ولی درون دلم بذر صبر پروردم |
| خداست شاهد این حرف و عشق میداند |
| كه روز جمعه نگاهم به جاده میماند |
| به آتشی كه دلم را همیشه سوزانده است |
| دوای درد عدالت كنار در ماندهست |
| دری است فاصله من و یك سبد رویا |
| دری است فاصله من و یوسف زهرا |
| دلم گرفته، دقایق هنوز در راهند |
| و عاشقان شقایق هنوز در راهند |
| دلم گرفته، كسی نیست، جاده بیرنگ است |
| دلم گرفته و این قلب ساده بیرنگ است |
| همیشه ماندهام اینجا، همیشه میمانم |
| عبور میكند آیا كسی؟ نمیدانم! |
رضا سیرجانی
]]>سلامی از جنس عاشقانه ها...
به همه چشایی که این چن خطّو میخونن.امیدوارم ازون دسته آدمایی نباشین که هرچیزی رو با بی خیالی نگاه میکنن وبعد یه شونه ای بالا می ندازن یا لب وکج می کنن و میگن:به ما چه؟!!!!اینا موندن ،موندن توی زندگی...آدمای بی خیالی که به دنبال حقیقت زندگی نیستن فقط دنبال سیرکردن شکماشون هستن.بعضیااون قدر بدبختن که حد نداره ولی همیشه به روت می خندن...
این زندگی رو بخونین حتما تحت تاثیر قرار میگیرین:
چن روز پیش رفته بودم خونه دایی ام.حرف پیش اومدواینا که زن دایی ام حرف از خونه همسایشون پیش کشید،میگفت چن روز پیش که خواستن خونه شونو بفروشن زن همسایه کلی گریه والتماسش کرده که خونه رو نفروشه اونم علتشو پرسید،اونم گفت که خونتون قبلا خونه مابود.زندگی خوبی داشتیم،چن روزی نمی شدکه تو این خونه می نشتیم زنگ زدن وگفتن که بابات فوت کرده...توی این یه هفته ای که مصیبت مرگ پدرم افسرده ام کرده بود برگشتیم خونمون دیدیم دزد اومده تمام وسایلی رو که هنوزاقساطشونو نداده بودیم ودزد زده از پرده های گرون قیمت تا کوچکترین وسایل همه وهمه روبرده!!!مونده بودم چه کنم که چن روز بعدش شرکت شوهرم ورشکست شد وشوهرم بیکارشد!غم مرگ پدرم یه طرف خونه کچل وغارت زده ام یه طرف درد بیکاری شوهرم رو دلم سنگینی می کردن. مجبورشدم از برادرام قرض کنم واقساط وسایلمو بدم...چن روز بعدش سروکله یبرادرام پیداشدوگفتن که ما پولامونو می خوایم!هرچی گفتم با کدوم پول بهتون بدم ندارم از کجا بیارم فلان واینا اصلا قبول نکردن!خلاصه بهشون گفتم بزارین بشینیم تو خونه پدری من و شوهر وبچه هام اونوقت این خونه رو میفروشم وپولتونو بتون می دم!گفتن باشه.روز بعد اومدن گفتن زنامون راضی نیستن تو خونتو بفروش یه جارو اجاره کن پولای مارو بده!من بیچاره هم گفتم باشه دیگه چاره ای واسم نمونده بود.خونه روکه فروختیم خو نه ها اونقدر گرون شدن که دیگه نتونستیم یه جای قابلو اجاره کنیم رفتیم اطراف شهرو اجاره کردیم.بدهی برادرامو دادم،چن تا خرت وپرت واسه خونه خریدیموبا بقیه یه ماشین خریدیم تا شوهرم بیکار نشینه..چن ماه گذشت تو شهرمون یه عده آدم اومدن باعنوان سادات!می گفتن پولاتونو چن برابر میکنیم!شوهرم گفت خدا اینارو فرستاده تا پول رفته یمنو بهم برگردونن!!ماشینو 5ملیونو500هزار تمون فروخت.40تاشوبشون دادوچن روز نگذشته اون نامردا زدن وفرار کردن.ما موندیم یه عالمه پشیمونی!!!!!مونده بود15تا که زندگیمونو باشون بگذرونیم که یکی از فامیلامون از آمریکا اومد ماهم رفته بودیم دیدنش.گفت اونجا اونقدر طلای سفیدش ارزونه که می تونی چن برابرشواینجا بفروشی.منم بهش اعتمادکردمو15تاروبهش دادم وگفتم واسم هرچن تا تونستی بیار.دوسال گذشت .آقازاده اومد.یه شب خیلی زود اومد دم در خونه ویه جعبه ای بم دادو زود رفت.به یکی از همسایه ها(رن دایی ام)که نشونش دادم گفت ولله خبر ندارم چقدر می ارزه!!!(اینجا شو زن دایی ام میگه چه گردنبندی اورد اینقدر کوچیک به نازکیه یه تیغ بود!دورادورشم نگین بود)خلاصه فرداش خوشحال وخرم رفتم طلافروشی قیمت کردم بم گفت 250هزار تومن می ارزه!دنیا روی سرم خراب شد!با چه رویی می رفتم خونه؟اون فامیل نامردمون هم فرداش رفته بود آمریکا...
زندگی تلخی بود،امیدوارم درسی ازین زندگی زجرکشیده بگیرین!!
]]>حتم دارم که امروز نخواهی آمد...
چون که مردم همه در حال خودند...
من چه ساکت به دعا مشغولم
خوب می دانم که چقدر مدیونم
]]>
نگاه میکنم به تو...
به تو که جاودانه ای
به تو که رودخانه ای
نگاه میکنم به خاک
خاک همیشه سرفراز...
]]>
میدوم سمت خیالی موهوم
دست باد
تن من را در بغل میفشرد...
خسته ام
چشم ولب را بسته ام
کاش بودی همسرم...
باد را باور مکن!
سمت دریا میروم...
]]>مستانه ی زمان!
التماست میکنم
وقتی نگاهت میکنم
قلب خود را بی مهابا عاشق تو میکنم...
دقایق را شمردم
کار تا ساعت وساعت ها رفت...
لیکن یاد تو از ذهن نرفت!!!
------------------------------------
این شعرو دیشب گفتم!
مثل بقیه قشنگ نیست!میدونم!!کم کم داره چشمه شعرم خشک میشه.
همیشه اینطوریه .یه مدت مثل آتشفشان منفجر میشه یه وقتایی هم مثل الان خشک خشک میشه...
دیگه این نهایت فکر وذوق وسلیقه ام بود!!!
اگه کسی تونست ادامه شو بگه یا ویرایشش کنه به من بگه...
خوشحال میشم.
]]>خبری بر من عاشق دارند...
به چه نازم؟؟؟
قلب عاشق همه دارند...
سال ها پشت در پنجره ها
بلبلان دست تولای تورا می خواهند...
حنجره ساکت و خاموش
فقط
نام تو را میخواند...
چون به دیدار تو معشوق امیدی دارد...
]]>
تو همانی که مرا تا نا کجاها میبرد
مهربان ای مهربان قلب من
چشم من بوی حضورت میدهد
قصه ام را با تو گفتم بارها وبارها...
قصه اما بوی عاشق میدهد
در حضور تو مرا حرفی نیست
وادی آوا مرا تا صدایت میبرد...
]]>ترنم شقایق تر من
برای عبور از جدایی
هواتر شداین بال و پر من
]]>
بر آیینه های سرخ غروب می آفرینم
برای خلق آثار نو
تو راتا همیشه می آفرینم
]]>مریم های دنیا همه گلچین شده فدای تو...
طاق آسمان زیبا فدایت...
امام خوبم جمعه ها نیز فدایت...
برای ظهورش کمی به خود بیاییم!
هیچ وقت دیر نیست...
]]>